تبليغاتX
پرتگاهی در مه - اين روزها
...وبعد ديده به دنيا گشودم ..ونگاهم به سقفي افتاد كه هرروز از لاي تير ها و.الوارهاي چوبي يك دسته گنجشك ..وپرستو.... پهلو  به پهلوي مار هر روز را در اضطراب تخم مي گذاشتند ..وانگار لانه ي آنها در گودي چشم من بود كه يك روز مار تخم گنجشك را مي بلعيد ..وروز بعد جوجه ي پرستو را....دستم به جايي نرسيد...  گاهي گلوي پرستو مي شدم از داغ..و...هر از گاه ويران ويرانه ي گنجشك...پدرم مي گفت:نترس اين چيزها در دنيا اتفاق مي افتد وبايد عادت كنيم اين اضطراب راقد كشيدم تاكلاس درس كنار كتابي كه هي گفت يار مهربانم ونگفت چرا در قانون جنگل اينقدر پرستو را ظريف..گنجشك را كوچك كه از گلوي مار ...................... نگفت چرااين همه اضطراب را در دنياي كودكانه ي ما ..چرا...كنار همين يار مهربان ..چرا.خمپاره كمر اتاق رادونصف كند  ..وبرادرم در نيمه تاريك اتاق آوار شود..ونگفت چرا دختر همسايه بگويد : تو سواد داري قلبم را در اين پاكت پلنگي بپيچ ..وبراي محبوبم به خط مقدم بفرست...راستي يار مهربان نگفت از اضطراب ..وآژير .....وچرا؟ ما   در  دره هاي داغ كتاب را باز كرديم ....وآن مرد در باران نيامد..زير زوزه ي تركش ..وشيون مادران در باد چرا پروانه اي از وسط كتاب  من پريد . چرا؟.من تنها من به دنبالش به كوچه ي خيام پيچيدم ..از همه گم شدم..........و......چرا......................

................... اين روزها هر غروب كه باد..... غبار عراق را..وديارهاي دور را..... از سيم هاي خاردار ..واز مرزبان ها ..راستي گفتم مرز بان ها كه برادر ان ناتني من اند از مادري به نام سيم خاردار...

... آري باد غبار را كه نمي دانم گرد شده ي استخوان برادرانم از دوران دور را كه همين باد يك روز آنها را به دياري دور ...به عراق...حالا دور زده ..ودوباره گرد آنها را روي خاك مرده ي پدرانشان ..روي صورت پير مادران ...وروي دست فراموش محبو ب شان ..و... راستي اين غبار گيسوي فراموش ..باستاني كيست كه شهر را هر از گاهي مي گيرد..و..اين غبار ..شايد اين غبار تكه ي فراموش ..گرد پوتين هاي آشيان عقاب شده ..وشايد غبار تكه هاي شعر سعيد كه در لاي پاكت ها به دشت مي پراكند..امروز طول اين خيابان را تنها سيگار دود مي كند در غبار تا به ياد بياورد شكل قديم حاج ملهم را به ياد بياورد پاكت هاي پلنگي را ..بوي دختران همسايه را در بادرا..و... ...

 اين غبار چه هر غروب در انارستان گل هاي سرخ انار را مي پوشد مثل سينه هاي كه در آتش ..خون ..وگلوله در خاك مي پلكيدند ....واين غبارخاكستر باستاني دنياي كوزه بر شانه هايي ست كه در راه چشمه از معشوق گم شدند ..وحسرتشان در باد روي شهر ..را ..روي انار را ..روي دل مارا .. روي دست شاعران را مي گيرد ..وتا آينه هم ..................................

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط محمد رحمی زاد |