تبليغاتX
پرتگاهی در مه - هوس انار
 ..وبعد  میدان را دور زدم چشمم به چشم هایی که هفت سال پیر تر  شده گره خورد وافتاد به خیابانی  بلند  ..گویا  همین نزدیکی ها بود .(.کافه ساوالان )را می گویم ..روزی که تازه  از دهاتی دور  خزیدم به زیر زمین که دلتنگی ام رادود کنم. روزی که دستم به قلیان اکبر خورد ..ودستی بالا آمد :یارو این جور بزم ها حرمت داره ..کبریت که هست ...روزی که همان روز اکبر دستشو  توی دستم گذاشت..:داداش  من اکبر همدانی ام ..شما هم که از بوی خاک ..ومشک  ..معموله  ..مال کجایی

امروز انگار هزار سال است که خوابم نبرده  . امروز روزی نیست  که طول این خیابان را چسبیده به ویولن..ویاد فرشته ..خیابان چمن رااز کلمه بگذرم..انگار همین امروز بود  که برای فرشته ..وشب عید بچه ها  از همین روبه رو قاب  پروانه ..وپیراهن شهر  می بردم ..هفت سال نه ..هفت هزار سال می شود که فرشته  را به عقد فراموشی سپردم ..و...با کلمه ای از باران ..وهوس انار .دنبال دختری از شمال دریا می شوم ..وهراز گاه کسی در من از آب می گذرد.. پلک که می بندم  لب های  باران برای دستی فراموش ..وقلب مرا برای تبعید  به آسمان خزر می بردند ..

امروز   دیگر جای گفتن کلمات ساده نیست تاعرض کنم هرشب  در بی خوابی ام از مرزها هزار گردنه دورتر از این خاک فرارت می دهم به جایی که تنها من  می توانم از بوی  پلنگ ..وآیین آهو  حرف بزنم

اما این روزهاجای شاعری که بوی خاک ..ومشک بدهد دل  کافه تریا را به هم می زندکه : ..آقا  کلاسمو....با این چای خواستنت

 ..چکار کنم من از کاکائو..واز ...:...برو بیرون لعننتی

 ..ای کاش   فرشته بودی ......  .و.داش اکبر با بوی قلیون ..وچای  قند پهلو ........ای کاش.......

امروز این حرف ها را  ناتمام می گذارم تا یک روز که  روبه روی تو شرم .. کنم ..وصورتم در حوله شما بریزم ..وبعد ..خودم را از بوی خاک ..ومشک ...وریحان بتکانم ..و..برایت  یک پلنگ  شهری ..یک.....یک ....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:41 توسط محمد رحمی زاد |