رنگ روي رنگ به سیاهی ریخت و
در فراموشی یاد
کسی از باستان تا پشت در هايي
كه ما را بسته
نزدیک آمدوبه دنبالش در اين اتاق
ساز از پرده پرند ه از روي سيم
شکسته ی گلدان ازشیشه
تا پشت بامهای شهر
بالای حیاطی که کودکان همبازی
همدیگر را عاشق و
تا خانه ی آخر در تاریکی
صدایی از پشت شهر ما را مي خواند كه :
آبها از همین دشت به اقیانوس می روند
از همین دشت