سالهای سال است
که هر صبح
سیاه تر از سیاه
از زیر آواری بر می خیزم و
ایستاده جهان را
بر شانه ام راه می روم
با دستی به جستجوی تو
در سایه ی رازم و
با دست دیگر به جای دریا
رنگ هایی را
به در ودیوار شهر سرازیرم و..
می ترسم پایین تر از کمرم بی افتد و..
خزر بریزد تا حلق بچه های خلیج
خلیج تا بنادر عرب..
همه چیز به هم بریزدو
من برای همیشه
مسئله مبهم بین الملل شوم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:48 توسط محمد رحمی زاد
|