تبليغاتX
پرتگاهی در مه
....,و بعد ما را كود كاني در معرض قرن ...حوالي دهكده ايي دور از امروز ..چشم در چشم مادر ان سادگي ..مادر ان زخم .ومرام كه قرباني نگاه مرداني آميخته از اسب وتفنگ كه هيچ گاه سربه زير ي مريم را در هاله ي شبنم ..سحر نديدند ..وما كودكاني در كنار آهن در لالاي ستيز ه ..و مهر ...چشم انتظار پدراني از كوهسار.... به خواب نرفتيم ....وروي دست برهنه ي تيغ در جشن قرباني سال باران ..وخون ..گاهي دشت شديم براي بال كبوتر ...وگاه ديگر نگاه به دنبال پرستو..وهر از گاهي چيزي درون ما حيرت مي كرد كه دورهاجايي ست كه اين همه بال ...اين همه درخت اين همه دست به آنجا مي گردد در پي چيزي كه درخت قد مي كشد تا...كه نگاه زل مي زند تا ..كه پا مي رود تا..

اما ما به دنبال همان چيزها ..يا همان جاهايي كه آدم از اول تا اين همه قرن تا ابد به دنبالش بوده ..وهيچ نمي دانستيم كه هنوز هيچ كس آن را نيافته ..و...با همين خيال به را افتاديم تپه ها را به سوي شهر سرازير شديم ..از نام خود گريختيم تا چيزي شويم كه در هستي ما مي رفت ..به همديگر خيره شديم كساني در شهر رويشان را از ما گرفتند كساني لبخند زدند ..وكساني پشت شيشه هاي سياه اصلا چشم ما به چشم آنها نيفتاد ...آنها بسيار بودند ما چند تن بوديم ..ودر بسياري آن همه چشم ...در گوناگوني آن همه معنا در مانديم تا جايي كه همديگر را گم كرديم ..واصلا چشم هاي ما ..نگاه ما ...دنياي ما در شلوغ شهر گم شد ...مي شنيدم كه كساني مي گفتند زندگي همين است كافي ست از دست از سر خودت برداري ..تو هم مثل همه آدمي ...ومن آدم بودم كه در كتاب ها دنبال چيزي كه در دلم بود ....وبراي چيزهايي كه نمي دانم كجاي وجودم به كلمه برخودم كلمه ها هم مثل چشم ها ..وهم مثل رنگ ها ..وهم مثل نگاه ها ..وهم مثل همه هر يك ما را به جايي برد كه آن چيزي كه دلم مي خواهد دورتر شود ....اين بود كه آن چيز در آغاز كوچك دل ما بزرگ شد .... گيسو از كلمات مولوي گرفت ....وبوي زلف ..يارش كه پيچيد در شهر ي از حافظ ..هشدار كه نپيچ ..ببين اين سرهاي بي جرم ..وجنايت را .. ..ما را به صحرا بردند مجنون معطل كوير هاي بي ليلا .....وگاهي در طواف تيغ ..وجنون عشق مي باريد ..وبه بسطام مي زديم ..وكسي نبود اما كسي نديد اما ...اخر كسي نبود كه ببيند اصلا نمي دانستيم ما درد چه كسي را گرفته بوديم كه بدانيم كدام يك از اين همه كس است ....اما هر چه بود غربتي بود كه دل ما را مي برد كه برويم ...ورفتيم از درون تا جايي كه شب هايش هنوز هم هزار ها شب ديگر را درپي دارد ..واز شهر تا جايي كه ما حتي از ذهن مادران ...از دل پدرانمان رفتيم ..تا شهرهايي كه آدمهايشان در طرحي عجيب قبول كرده بودند كه جايي نروند ..وهمان جا مثل آدم به پيشه هاي خود عشق مي ورزيدند..و...راستي گفتم عشق ..اما باور كنيد ما هنوز معناي اين عشق را كه هيچ حتي معناي خود از اين همه رفتن را هم نفهميديم براي همين است كه گاهي براي فهماندن منظورمان دست به كارهايي مي زنيم كه اصلا ربطي به منظور ما ندارد مثلا يك بار هيوا در تاريكي ...درست وسط شهر فندك كشيد...گفت اين شهر چراغ مي خواهد اما آتش همه را گرفت او نمي دانست  اين خانه ها  بارو.تي اند......يا اميد كه هيشه مشتي پر از چيز هاي مختلف داشت ..وهر جا مي نشست بساطش را بيرون مي ريخت ..ومي گفت ببينيد آ....فرينش مثل همينه .مثل اين  چيز ها كه ربطي به هم ندارند .اما با همند......وهمه مي گفتند: ديوانه ...ديوانه .....يا من ..كه چند سال تمام حرفم از همين مرز ..از همين مرز بان ها ...بود ..كه باران را ببين چگونه از سيم عبور مي كند ..از شانه ي درخت ها مي گذرد ..ببين اين مرز ها فقط براي محدوده ي آدمي مرزاند...وهر از گاه مي رفتم ..ورفتم تا جايي ...تا جاهايي كه بي هيچ مرزي ..مثل باران ...از شانه ي زاگرس عبور كردم ....ورفتم ... تا جايي  كه گيسوي عرياني را در باد بو كشيدم ..كه عكس رخ يار را  تا سينه در شراب ديدم .. اما . منظور من  اينها هم نبود ...اما  اينجا هم نيست  ... ..اصلا چيزي  نيست كه بگوييد طلب از گم شدگان لب دريا مي كرد .......اصلا گفتم كه ما هرگز نمي توانيم ..منظورمان را برسانيم ..اصلا اين نوشته ها هم منظور من نيستند مثل كارهايي كه همه مي كنند تا چيزي را به كسي يا كساني بفهمانند ..اما ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:41 توسط محمد رحمی زاد |