تبليغاتX
پرتگاهی در مه
 آن روزها  دست های پدر به راه بود ..ومزرعه ای ما در عمود افق..باغ از سپیدار کنار چشمه

تا درخت های گیلاس ... پر از شاخه  ..وشکوفه ..وتاک .سبز  بود....وما چند خانوار دور از آبادی پشت تپه ای کنار  چشمه ..وکبوترانی  که رنگ چشم های مار ا به خورشید باختند.......................ومن ...من..وفرشته دزدکی دور از نگاه پدر که سرد  بود ..وانگار  بارانی بر بی پایان سال..من ..وفرشته زیر الوار ها  خانه ای داشتیم..دست من وباد  هر بهار به نوازش گیسوی فرشته ..وشکوفه ها ی گیلاس بود

یک روز  که فرشته هوس چیدن گل محمدی کرد  .ودستش به چیدن گل کوتاه بود  از بالا انداختم یکی در یقه ی گشاده ی فرشته افتاد  سرخ شد من خندیدم ..سرخ شد مثل انار ...مثل نار

روزها گذشت  دست های پدر تعطیل شد ..ما بزرگ شدیم  وآواره ی شهر  ................من برای

کار راهی شدم ..وفرشته برای زندگی

حالا در همین خیابان دستفروشم ..وهر روز چشمم به فرشته که دست دردست شوهرش از کنار م می گذرد..نگاهم که می کند محکم  آستین شوهرش را می چسبد...من محکم تر چرخ دستی را

او می خندد من سرخ می شوم مثل انار ...مثل نار .....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:36 توسط محمد رحمی زاد |