هیچ چیز مثل سابق سر جایش نیست
انگار این هستی چهارده ساله بود
که خط اول از بال بال نگاهی
در صدای چاقو
به کوچه پیچید و..
شهر را در تیتر روزنامه
در خط خط کتاب های ممنوع
گشتیم ..وغروب که شد
جاده ها را دریا را
اسکله ها را ..بندر ها را
دور زدیم..و.دیدیم
برف روی همه را گرفته و
به جایی برگشته اییم
بی کوچه ..بی صدای چاقو
تنها کسی از ما
در تاریکی به سمتی می خزد
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:45 توسط محمد رحمی زاد
|
سالهای سال است
که هر صبح
سیاه تر از سیاه
از زیر آواری بر می خیزم و
ایستاده جهان را
بر شانه ام راه می روم
با دستی به جستجوی تو
در سایه ی رازم و
با دست دیگر به جای دریا
رنگ هایی را
به در ودیوار شهر سرازیرم و..
می ترسم پایین تر از کمرم بی افتد و..
خزر بریزد تا حلق بچه های خلیج
خلیج تا بنادر عرب..
همه چیز به هم بریزدو
من برای همیشه
مسئله مبهم بین الملل شوم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:48 توسط محمد رحمی زاد
|