درست هیجده سالم بود که وزیدی به عمق استخوانم... از همین خیابان روبه چنار شانه به شانه ی خیال ...شعر را و تورا می رفتم به فصلهایی دور از خواب زمین....
ولی ما آدمیم و. بهار تنها در گمان ما خانه دارد . ناگزیر از بغل تنهایی هم در می رویم واز دست همدیگرمی افتیم ..و شکسته ی ما شعر ..افتاده ی ماعشق ..گریخته ی ما غربتی می شود..
با همین حرف ها و..زیر همین باران ها... در شلوغ شهر .ودود سیگار... پر پر وتکیده.. یلدای قندیل گرفته ی سال بلواشدم..وباهمین خیال ها شاعر .....
اما طعنه ی زمان از چشم دریده ی زمان خندید که عصر عصر اتم وسرعت است نه عاشقی عزیز...بعد از دست همین زخم ها تمام اداره ها را ..سازمان ها را ..شرکت ها را به به سرعتی که نه مدرک داشتم در اداره ایی ..ونه شاعری به قول با با نان آب می شد ..ونه دستم می رسید به کنار زدن جهان برای رسیدنت...رفتم .و...ناگزیر سپور شهرداری شدم ..هروز با جارویی دسته بلند از این کوچه به آن کوچه از این خیابان تا آن خیابان ریخته های خودم ..وشما را جارو می کشیدم ..وتمام سهم من از جهان ..از شما شعرهای زیر لبم که نه تو ..ونه هیچ کس دیگر شنیده بود......
راستی همیشه به شکل حسرت های من ..در قامتی که عقده ی پنهان دلم بود از کنارم به اتاق انجمن می رفتی ..وشعرهایی که گاهی در روزنامه های باد برده از تو در انتهای خیابان ..در گذر چنار می گرفتم ...راستی چه طور چگونه با این همه شعر هیچوقت حرفهای زیر لبم را...
هیچ وقت این زخم را به هیچ کس نشان نمی دهم از روزی که لباس های کارم را ..جارویم را ....کنار گذاشم ...و..ساعت انجمن .. به سمت تو به خاطر ساعتی که تمام شعر های نخوانده را برای تو ...پله را یکی به دو بالا آمدم .... اما تو با همان نگاه همیشه ..که ..انگار به جایی دیگر ...گفتی :آقا اگه آومدی سطل های اشغال و خالی کنی یه ساعت دیگه بیا الان انجمن داریم