تبليغاتX
پرتگاهی در مه
هنوز که دست هیچ جاده ایی
به هیچ جا نمی رسید..
زیر بارانی از آغوش ابر...
 
تا آخر زمین...
با تاب گیسو..
درتکانه ی روسری
پاییز در گرفت و
دیوار فروریخت...
روی شکسته ی این سینه ی سترگ
باد روسری
باران گیسو
سیل سیاه سرمه ی تو..و..
خواهرام که نمور دخمه را
دست تنهاست..
برادرم که زیر بار برج ..
خودم ..خودم..دهکده یی
در آوار برف و
اینجا  برای همیشه زمستان است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:7 توسط محمد رحمی زاد |

راهرو قدمی به انتظار نزد

 

که زدوبیرون افتاد:

...بچه تون پسره ..صلوات

الهم صل....صلوات

که صلواتی نیست:

هنوز کاری نکرده پدر سوخته

روی برهنگی

سوار شکسته ی نی

به گرد پای شمارسید

صلوات

صلواتی ست این کفاش ...سپور

دورگرد ..رمال ..حمال ..

صلواتی ..این آقای یدک!

این ..این را بزن روشن شی

..جای نقد دا رد :ایهاالناس!

هر شب با احترام همدیگر رالخت کنی

روز بالا پایین تن هم نشان به این نشان...

جای حرف دارد مردم!

چرا انقلاب این رنگی؟

آزادی تکان نمی خورد

فردوسی نمرده؟چرا

چرا... ما ..یکی بود و آن یکی هم نبودو

نابود شدیم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:38 توسط محمد رحمی زاد |

 

....از پشت در پشت ستار ه ...از تودر توی بی ته آسمان... وقتی که همه در تاریک خواب نشسته بودیم ...به حیرت زمین فرود آمد...با دستی یک جا به پنجر ه های شهر ...و با گیسو فروریخت به خیابان .... هیچ کس روزنه ای به تماشا باز نکرد ..و. مردم راه خانه را پیش گرفتند....

تنها من بودم و آوارگان ..و شاید دیوانگانی که روزی از همین مسیر در بی چتری عشق خیالی را تا دور تا عبور می بردند... شانه به شانه ی تو تا شمال دست در دست شالی و.... پا به پای نارنج یکریز شعر خواندیم ...حرف زدیم از اینکه : هیچ کس مثل آن شاعر شهسواری نتوانست تورا به این خیسی برای آغوش لاله و دامن مریم تعبیر کند...از اینکه هیچ کس مثل شاعران شمال شما را اینگونه تا عمق استخوان من ..و..تو رنج نکشیده بود ..اما نه کلمه ای لای کتاب گم شوی ..... نه نقش که توی قاب خشکت بزند...
کار تو رفتن است ...یکجا اگر بمانی جهانی در تاب گیسو ی تو تا اعماق می رود ..و.. اگر بمانی ..مردمان دور ..پرنده های ویران ..مزارع تشنه را چه می شود؟
در تاریک روشن خدا آوارگی ما را تا نقطه ی صفر مرز ...آنجا که سربازی بیدار خواب سینه ی معشوق را در خیال تفنگ گرفته ..جایی که این همه سیم وساطور به قطعه قطعه کردنش برخاست ...آه چرا باد مال همه ..تو مال همه ..چرا به داد خواهی یک وجب خاک این همه خون ..این همه خاک ...

آه... من از مسافران دنیا گم شدم ...به پرتگاهی در مه افتادم و این آخرین تقلای من برای تو ست .. بیا بنشینیم روی همین لبه از هستی بی کرانه بگوییم:
از دختر بزرگت دریا که در بی آبی کویر گم شد .از دختران کوچکت .. بنفشه ..و.نیلوفر که کنار مرداب خشکیدند..
از پسرانت بگوییم :هنوز می جنگند...به طبل خلیج می کوبند...از پسر دیگرت که در جزیره ی مینو به انتظار تو در آغوش نخلی سوخته آنقدر به آسمان نگاه کرد تا چشمش رنگ خورشید گرفت...
آه بیا به خاطر دور ترین آواره ی زمین ... برای غریب ترین کسی که بُعد تاریک خاک را در بغل سراب خوابش برد شعری بنویسیم ..

بنویسیم : باران ...بنویسیم: زنی به نام باران از لوت گذشت...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:1 توسط محمد رحمی زاد |

به : سعید دارائی

انگار همین امروز است ..... ما بچه های تکبیر و ترکه... سربازان بی خبر ... خبر دار ایستاده با دهانی از درود و مرگ راهی شدیم به خیابانی بی چنار ...و تو پیچیدی به کوچه خیام و... از ما گم شدی ... نه توی روز نامه نه از دهان مگوی غیب گو... نه حتی باد بویی از عطر تو ..کم کم بی خیال تو شب کار خودش میکرد.. روز می چرخید به پای خورشیدی که حتمی تو را نیز در احاطه داشت و تو حتمی این همه راز را حیرتی بودی و پشت همین پرده هایی که ما را تاریک گرفته .. می دیدی... چقدر به دنبال تو از این خانه ی سیاه ...تا این همه خیابان شهید... چقدر .. کتاب ها را در جستجوی تو شاعر شدم ... چه قدر ...

انگار ماه پشت ابر نماند .. باد تکه یی روزنامه به سنگرت آورد.... کوهها با همند ..و ..تنهایند.. چه عالمی در تو در گرفت ... تفنگ را کنار کافکا کشیدی به شب .. و دست به خالی خشاب در دشت نوشتی تکیه در عشق در باد در باران .. که بگویی این منم ..سرتا پای وطنی که گم شدی از خیابانش از لاله زارش از رستورانی که تنها من پک های اندیشه ام را به شعرم می پیچم و رها می کنم به شعری ..که در زندان تبریز به جرم نیشگون خیالی گفتی به جرم اینکه هر قرن حلاجی می باید .. و.. هر شهر غریبی .. که ...شاید انگشتی به لب رود از حیرت این همه دور ....به جرم داد خواهی دور نشینان بی نشان .. آه ..حاج ملهم خودت بودی شاید ..که شب پشت نیزار زیر نور ماه دف میزدی با سرنیزه .. ترکش ..و..شعر ..می زدی به مهران ... حاج ملهم خودت بودی که پشت خاکریز تنها به خاطر پروانه ای در تیر رس گلوله گفتی : نه .. قاتل پرو انه ..نه ...

چقدر زیر باران های شهر خودت را کشیدی تا کرکوک .. چقدر دور شدی از ما .. انگار همین حالاست که نامه پلنگی ات برسد ..... و بنویسی : ملالی نیست ..فقط کمی پیر شدم ..

نه پیر نشدی سعید....
فقط سنگرت آشیانه ی عقاب شد روزی که کتاب و کوله پشتی ات کنار خزر پیدا شد ..راستی ..شاید هنوز اتاقت در قامت البرز دود می کند .. ..و چکاوک های ویران تو ..و.. تیرداد .. نشسته اند .. و مثل شما می خندند به بی کرانگی جهان ..

نه پیر نشدی که تمام من از خیره گی.. گیسوی رهای زنی بی نام در باد... تمام تو از جهان.. تمام جهان و بیکرانگی اش که باز چیز ی کم از اشاره ات دارد ....

پیر نشدی ..تنها هیچ کس مثل تو .. خود را به باد ..و .. خاک این عالم پراکند ه نکرد !

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:22 توسط محمد رحمی زاد |