تبليغاتX
پرتگاهی در مه

پرتگاهی در مه

 
سفر
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 17:37 روز چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
 
    

 

    ...وبعد پرده ها به کنار می روند

      شهری  دروازه به تماشای تو

       بازمی  شودو

      خیابانی  برای تو  آب  ..../ رودخانه ای راه می افتد

      خیره در چشم های تو /اتوبوسی  می  رود/

      روی  تمام  صندلیهایش  نشسته ی تو

     قطاری عبور می کند/ کوپه هایش  پراز

        تو

            پرده کنار میرود :

        باد مشتی خاک به تماشایت می پاشد

       اتوبوس   به جاده ایی بی نشان

     قطار به  راهی  بی ایستگاه  می رود

        وکودکان کنار رودخانه /

      برای همیشه در اعماق تو

              ماهی می شوند


 
 
دالان
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 12:35 روز جمعه سی ام اردیبهشت 1390
 
 

 خلاصه اینکه صف طولانی /مردم را  به دالانی برد که نه اولین نفرفهمید به کجا می رود ونه    آخرین نفر /که چطور یا چه کسی   اورا به  سمت   دالان هل می دهد.

 آنجا نیازی به تاریکی نداشت /اصلا هیچ جا نیازبه تاریکی ندارد

منظورم این است که یا آنجا خودش تاریک بود /یا ما تاریک می دیدیم /

    لطفا " بنشینید:نشستیم

   ای مردم ما باید به کمال برسیم /برای رسیدن به کمال باید.../(این صدایی بود که صاحب       صدا  خطاب به ما ...).ما  دیگر به بقیه ی  خطابه گوش نکردیم /چون کلمه ی(کمال!)هریک ازما را  به فکری فرو برد.زن بغل دست من یاد کمال افتاد همان عراقی/که موقع جنگ به روستای ما آمدهمان که همیشه   بعد ازخوردن  شرابش   زیر درخت توت روبه روی خانه ی ناهید درازمی کشید وگاهی ترانه های عربی/ وبی گاه  آوازهای کردی که مردم ما می گفتند سورانی/ می خواند/

نفر پشت سر من /یاد کمال چاقو کش افتاد وجیغ کشید /همون که به خاطر زهرا نمیذاشت   یه مرد از کوچه آبادان بگذره/همونکه طاهر رو لت وپار کرد فقط واسه خاطر اینکه باباش توبازار از زهرا خواستگاری کرده بود واسه طاهر.

نفر چندمی که چهل سالش بود آلزایمر داشت فقط فک می کرد که این کلمه ی کمال کجا به گوشش خورده؟

بغل دستیش می گفت: بابا منظورسخنران  ازرسیدن به کمال اینه که ما نباید گناه بکنیم /

که  بعدی فکر کرد /؟حالا لازمه ما به کمال برسیم ؟/یک نفر -مودراز- حرف آنها را یا بهتر بگویم فکرآنها قطع کرد وپیش خودش فکر کرد :با درازای همین گیسو /حتما به کمال خواهم رسید

یک نفر دیگر حتما دنیا دیده بود گفت کمال نام دیگرشراب است اما زنش خندید: آقا اون جماله/البت آقا جمال وکمال دوبرادرند - ناتنی -ناجور- واز هم دور . /برای همین تا اینا باهم نباشندحال این جماعت  تاریکی ست.

اماآخرسر همه دیوانه شدند روبه همدیگر به جدل پرداختند.برای همدیگر سخنرانی کردند

تا معلوم شد همه ی مردم درآن تاریکی بوده اند/فقط تاریکی نگذاشته بود بدانند تعدادشان زیاد است /فقط  تاریکی نگذاشته بود /تا بدانند درآنجا عاشقان/عارفان.../شاعران / و..همه ی اقشارهستند

اما من فکرمی کنم کسی باید بیرون از تاریکی باشد/ یا کسانی که آنها را هل داده اند به تاریکی/

وفکر می کنم چرا باید برای رسیدن به کمال /چرا باید به تاریکی رفت

وفکر می کنم کاش  به جای رسیدن به کمال  در تاریکی/ در روشنایی خال پروانه را/گل بلوط را /خنک دریاچه ها را /

    وفکر میکنم کاش ــتاریکی ‌"" ظلمت وسیاهی چشم یک دختر بود /و/مادچارش می شدیم 

 


 
 
مثل اینها
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 13:18 روز یکشنبه یازدهم مهر 1389
 
 

  هنوز فکر می کنم  هر چیزی که سر از خاک بر می دارد  باید زخم فصلی را ببیند

مثل اینها که تنها شب می توانندشهر را  زیر نگاه خود داشته باشندوتنها شب   سور راه می اندازند

 وفکر می کنند روز آنهاست که  تاصبح  پنجه  در سطح  می کشند  ..زبان به  شکسته ی لیوانها ...به قوطی هایی که شاید هنوز ته جرعه ایی باقی باشدو...

اما در مستی آینها هیچ کدام هوای شلیک گلوله ی به سرش نمی زند.هیچ کدام به سرش نمی زند که سینه یی را چاک کند .یا خواب زنی را خونین کند .

در شب نشینی آنها صحبت کشتار نمی شود با اینکه در جنگها بسیاریشان  کشته شدند بی آنکه حتی سنگی به نامشان شود

اینها نقطه ی مقابل کسانی هستند که هیچ ارتباطی با خاک وآدمی ندارند وخدایی می کنند وسرنوشت ها را بر باب امیال رقم می زنند

اما اینها با همین مردمند وقتی که سرما می شود اول تازیانه را از باد  وبوران وقتی که تنگای کوچه ها را در شبان زمستان به سمت بن بست ها  پیش میروند

با همین مردمند وقتی که نان نباشد  حتی اگر سازمان ها آمار گرسنگان را  اعلام کنند هیچ کس نامی از اینها نمی برد

اینها حتی زحمت عزای مرگ را بر شانه ی خلق نمی گذارند  تشییع نمی شوند  ...آرام در گوشه ای از خیابان زخم خود را نظاره می کنند  .گاهی به پستو ها می خزند تا در تاریکی بمیرند

هیچ کس اینها را آدم حساب نمی کند  .اما می توانند  ستاره های ژنرالها را بی شلیک بردارند ..می توانند   بی آنکه به چشم بیایند از کنار سگهای نگهبان بگذرند از  پیش  تفنگداران ..وچشم آنهایی که  سهم  شان را پر قو کرده  از حدقه در بیاورند وهیچ جا محاکمه نشوند

اما اینها شاهدند


 
 
دارم شبیه ...تو ..
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 18:39 روز سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389
 
     ... از احوال من اگر

      می خواهی ....

       چیزی نمانده  تمام شوی درمن

         مانده  موهایم   به گیسو بزند

        پیراهنم  به  زنانه ی سفید ..

      تا بعدها در ذهن کسی

      که کفش هایش ناتمام بو د

          به قتل  برسم

 

 


 
 
در بارن
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 16:47 روز یکشنبه نهم اسفند 1388
 
...آن مرد درباران آمد  خانه ايي نداشت كه در گرما..آب باراني اش را ابر كند ..اسب را هي كرد به  دامنه .. جايي كه جواني اش به دل كوهسار فرورفته بود ..وديگر ...

آب از هفت بندش جاري بود خودش را از زين به زير كشيد ..وشهيه پيچيد.. مهي داغ از دهان اسب   كوه را بالا كشيد تا لرز پروانه هاي كمر كش را  تكان دهد ..

مرد افق را چشمي يله بر همهمه ي  موج ..وچشمي  به دوردست ها جايي كه انگار مردمي گم شده را  در دلش خالي مي پنداشت

سرش را بالا گرفت تا آب از مخمل سينه اش سرازير شود ..با گماني تاريك تصميم گرفت دنيايش را مرور كند  ..نگران پلنگ هاي زخمي بود كه پهلوي خودش بودند ..واز درد از اين پهلو به پهلوي ديگرش پيچيد.. آب تا عمق  تر كهاي سرخ  فرو مي رفت ..واعماق را در گيسويي سياه  تاب مي خورد

هيچ كس باور نداشت پرستوهاي دامنه دختران او بودند ..دستش نمي رسيد  كه درخت شود  براي گنجشك هادر امن كوهستاني دور از  سيلي سياه سيل ..غريب مي نمود كه بگويد  آهواناني كه رميدند خواهران او بودند كه حالا نبض اضطراب را  در جنگل مي چرند .وهراس را مي زايند در بي چراغي

آن مرد در باران آمده بود كه پسرانش را از   كوه بگيرد  خانه ايي نداشت  كه در زير نور تك تك چهر ها رادست بكشد ..وبگويد  مواظب خواهرانتان باشيد  ..اسب را رو به دشت رها كنيد كوه را بگذاريد بي ناله ي تفنگ باشدتا كسانم نهراسند

آن مرد در باران آمده بود تا دخترانش كه فكر مي كرد  دريا آنها را ماهي كرده است  از آب بگيرد خانه ايي نداشت بگويد پنجره ها را باز كنيد تا مردان دشت قوت بگيرند ...

آن مرد  اسب را رها كرد ..در باران رفت ..اسب پشت به مرد روبه مه  باران از هفت بندش ..اشك از چشم هايش  دامنه را.....

آن مرد خودش را روبه دريا ..يله بر همهمه ي امواج .. .. به سوي گيسو ي مادرش  دريا ..رو به اعماق ..تا اعماق...اعما..ق


 
 
عبور
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 15:38 روز چهارشنبه نهم دی 1388
 
  شب بود ماه پشت ابر بود  که از تپه سرازیر شدیم  ..نزدیک بیشه در به هم خوردن استخوان نیزار  از هم جدا شدیم 

  من به دهان دره ایی رسیدم که دیواره اش انگار تا آسمان کشیده بود .تازیانه ی  باد از تنگه ی  روبه رو به روبه ...   که انگار از دهان اژدهای  افسانه ها به تنم می خورد ..آب رود تا کمرم بالا آمد  ..دستم را از سرد ی آهن به سمت قنداق  اسلحه عقب بردم ...باز یا بسته بودن چشم د ر سیاهی این اعماق بی تاثیر بود ..

می لرزیدم  نیمه ی سرد تنم را که از آب بیرون بود به پیچاپیچ سرازیر دره سپردم ....گرمی تمام سالها .وخاطرات را در وجودم مرور می کردم ..شاید ثانیه های آخرم بود ..از خاطرم گذشت که  حتما حکایت ا ینجا را شنیده ام ..مردمانم را با تمام روایتشان  به یاد آوردم

..ها ..در کافه برزان بود .. که اهالی روی تخت دور   تا دور عه تا حلقه می زدند تا از در ه ی پلنگ بگوید

عه تا دست به سبیلش می کشید :من مردم وباید جانب حق را بگیرم ....ماپسر عمو بودیم  هردو عاشق روناک ....

هیوا شرط گذاشت :بیا مردانه به حق برسیم  اگه بردی من پامومی کشم واز این دیار می رم

وگرنه باید قبول کنی روناک مال منه ...

شرط آنها شکار پلنگ همین دره بود ...هیوا گفته بود با هم می ریم هرکی نزدیک شد.ودست در خون پلنگ زنده برگشت  روناک ..آهوی آبادی او.....

تنم مثل سنگ های زیر پایم  سرد شده بود پاکت خیس سیگار را ..کبریت را در آخرین تقلا بیرون کشیدم به دیواره خوردم از دستم افتاد ..وجلوتر از من پیچ ها را دور شدند ..

آنها با هم همین مسیر را آمده بودند نمی دانم کجای این دیواره لانه ی پلنگ بوده ..عه تا می گفت  تا چشمم  به بچه ها افتاد میخکوب ماندم دیگر زهره ی نزدیک شدنم نبود ..این هیوا بود که از دیواره بالا رفت  فریاد زدوآوایش در کمرکش پیچید...پلنگ را از بچه ها فاصله داد ....که در یک جهش پنچه ی پلنگ ..تفنگ هیوا را به دره پرتاب کرد وسینه اش را خون آلود ..

اما هیوا کمر پلنگ را گرفته بود مثل دو مرد روی هم غلط می زدند ..که هیوا خنجر را کشید..شکم پلنگ راتا حلقش  .. دوشقه انداخت و خون فواره زد تا رود...

هیوا همین مسیر را سربالا با تنی خون آلود به سمت  دهانه آمده بود ..

.. با مرور نام او دلم  گرم شد ..به یا د بچه هاافتادم .. که بعد از بیشه آنها از کدام مسیر .....

ما باید ماموریت را به درستی انجام دهیم ..واین  رود باید مرا به دهانه می برد تا  گردنه های بعدی را   قبل از غروب فردا می رسیدم

   چشم هایم داشت از تاریک شبی طولانی به سپیدای برف گرفته گردنه ی  روبه رو می خورد ..پاهایم به خاک خورد ..آب از تنم ..از اسلحه.. به سمت رود برگشت و..مژگانی از طلای خورشید به سرنیزه تفنگم ..به آیینه ی که علامت ما در نور ..به تپه ها ی دور خورد و...صدای شلیکی از دور.. زندگی یارانم را اعلام کرد


 
 
پسر می شوم بر علیه
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 16:18 روز جمعه بیستم آذر 1388
 
 ..کسی نمی داند از کجا؟..وچطور شد که آنها.....                              (برای زهره)

   در یک صبح پاییزی که ما بچه های قد ونیم قد .. زیر تازیانه ی باد واحتمال آوار... راهی دره ی

پایین دست آبادی بودیم :هیوا ازپارس دیشب سگ ها ..از آمدن غریبه ای در نیمه های شب  خبر می داد

ساعت از نه گذشت آقای سیدی از کلاس درس می گفت از اینکه  یک روز جنگ تمام می شود

..وما می توانیم مثل همه زیر یک سقف باشیم .در کنار هم ...

زنگ جغرافیا بود  در باره ی شمال می خواندیم از شالیزار.وچهار فصل بارانی آنجا ..

یکدفعه سرها چرخید به سمتی که  مردی تا پای تخته کنار آقای سیدی ایستاد:

 انگار چناری روی ماسایه انداخته بود.. روبه معلم  دست دختر را رها کرد :من  توفیق ..دخترم زهره

  می خوام چن وقتی اینجا درس بخونه تا..

  زهره سرش را بالا گرفت  تا جای خودش را ..یا شاید می خواست دریک نگاه همه را ببیند

 از بین بچه ها گذشت تا کنار من که همیشه  تکیه ام به تخته سنگ دره بود ....

  چیزی درون من شکل می گرفت ..یا نه انگار داشتم شکل چیز های درونم را می دیدم

 روزها می گذشت را ه خانه را کنار من ..زیر نگاه  دختران کلاس .وحرف های هیوا..را ه می رفت

  ما چیزی نداشتیم که با آن فخر بفروشیم تنها افتخار ما میدان خاکی وسط آبادی بود که گاه روزهای امن ..وبی گاه  دراین معرکه ی کوچک  همه را به تماشا وادار می کردیم

هیوا کاپیتان تیم مقابل بود از کودکی در بازیها به بچه های ما  می باخت  چیزی مثل چاقو در چشمهایش برق می زد

 قرار یک مسابقه ی رسمی گذاشت  می گفت این بار داور می آرم ..میدون و خط کشی می کنم ..

   نشونت می دم کی برنده س

   فصل داشت به سپیدی برف ..به کوچ پرنده ها به سمت گرمسیر می رسید ....

   در راه خانه بودیم که باران گرفت زهره برای اولین بار صدایم زد :محمد..من...من..دستش را روی صورتش گرفته بود نمی دانم زور اشک بود یا قطره های باران که نمی گذاشتحرفش را تمام. ......

  آن روز خیس باران ..واشک ..به خانه رسیدیم ..دیگر نه هراس خمپاره قلبم را ..نه چاقوی نگاه هیوا دلم را..ونه حرف مردم آبادی ..

  انگار اقیانوسی از کلمه ..وکشوری از چشم های زهره در من می وزید

    یک روز قبل از مسابقه بود زهره دستم را روی صورت خود گذاشت  روی سرخی گونه ها ..روی خیس اشک هایی که خلاصه ی غربتش بود

  گفت محمد :من چن روزه دارم  تماشا می کنم ضعف تیم شما دروازه بانه ... مجتبی مال این مسابقه نیست  من ..من ..نمی گذارم به هیوا ببازی

  خودم قول میدم نذارم یه گل ..حتی یه گل ..از هیوا بخورم ...اصلا به مردم چه مربوطه ..

من از فردا پا به پای تو پسر می شم بر علیه هیوا ..بر علیه مردم ..بر علیه خمپاره ..بر علیه .....................


 
 
دیوار
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 11:59 روز چهارشنبه چهارم آذر 1388
 
 

    مانده ام !

       که این دست

     برید

     یا چاقویی که قرار بود

     سیب را

       میان چشم هایی قسمت کند

       که عشق

      مفهوم بسته ایی دارد

     هر دکمه را که باز کنی

     یا آتش است  یا

     صدای فروریختن جهانی از دیوار

 

 


 
 
با همین خیال
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 17:46 روز چهارشنبه بیستم آبان 1388
 
 

....وبعد فهمید که به دنیا آمده  .فهمید چند سالی کار هایی که انجام داد ه  که اصلا ندانسته  برای چه ..وبه چه منظور .....به روز هایی فکر کرد   که زیر باران در صف های  طولانی با مشت های کوچک وگره شده با یک دست درود ..وبا دست دیگرش مرگ فرستاده

درود بر ...مرگ بر ...به یادش آمد در کتابی که قرار بود یار مهربان باشد    دارا انار نداشت ..وبابا آب داد تا جایی  که آب همه برد ....فهمید   دنیا طوری تقسیم شده که بعضی جاها  گل نمی روید  باران نمی بارد .واین جغرافیاست  ..فهمید دنیا همین طوری ست .بستگی به این دارد که در کجای  آن  زیر سایه ی کدام خدا...با کدام زبان .....

با همین خیال ها  فکر کرد بی اختیار آمدم اما می توانم مرگم را خودم رقم بزنم ...یک بار به این اندیشید  که بهترین را ه  این است که تنها شاهد باشم .وتا زنده  ام در مشاهده ی  دنیا بکوشم  تا جایی که حتی در این را ه مرگم را رقم بزنم ..اما بعد فهمید تماشا برایش هیجان یک عمل انجام شده را ندارد ..دوباره به اسطوره  ها فکر کرد  به رسولان اندیشید  به این که نامش بماند یا نه حداقل مثل آنها بمیرد بعد فهمید عملی که انجام شده تکرارش  صفای یک چیز کشف نشده را ندارد ...

با همین خیالات تمام الگوهای  تاریخی تا به امروز را مرور کرد  تمام مربوطه های به بشر را در تخیلش دور زد . به سقراط اندیشید ..به بودا ..به نبودها ..به تمام مکاتب ..ومشایخ ..اما با هیچ یک از این ها   نتوانست چه طور مردنی را که برایش مفهوم ..ورسالت باشد  بپذیرد

..وبعد خود را به جای عوام ..به جای اشیاء به جای هر چه آفریده فرض کرد ..وبرای تک تک  تصوراتش هم چه  طور مردنی را  در خیالش دور زد

اما او  فقط فهمید که به دنیا  آمده  است ..وهر چه حواشس به هستی باشد  باز نمی تواند مرگ را آنگونه که باید....همچنان که نتوانست زندگی را آنگونه که باید...


 
 
...منظور ما
نویسنده : محمد رحمی زاد - ساعت 18:41 روز یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
 
....,و بعد ما را كود كاني در معرض قرن ...حوالي دهكده ايي دور از امروز ..چشم در چشم مادر ان سادگي ..مادر ان زخم .ومرام كه قرباني نگاه مرداني آميخته از اسب وتفنگ كه هيچ گاه سربه زير ي مريم را در هاله ي شبنم ..سحر نديدند ..وما كودكاني در كنار آهن در لالاي ستيز ه ..و مهر ...چشم انتظار پدراني از كوهسار.... به خواب نرفتيم ....وروي دست برهنه ي تيغ در جشن قرباني سال باران ..وخون ..گاهي دشت شديم براي بال كبوتر ...وگاه ديگر نگاه به دنبال پرستو..وهر از گاهي چيزي درون ما حيرت مي كرد كه دورهاجايي ست كه اين همه بال ...اين همه درخت اين همه دست به آنجا مي گردد در پي چيزي كه درخت قد مي كشد تا...كه نگاه زل مي زند تا ..كه پا مي رود تا..

اما ما به دنبال همان چيزها ..يا همان جاهايي كه آدم از اول تا اين همه قرن تا ابد به دنبالش بوده ..وهيچ نمي دانستيم كه هنوز هيچ كس آن را نيافته ..و...با همين خيال به را افتاديم تپه ها را به سوي شهر سرازير شديم ..از نام خود گريختيم تا چيزي شويم كه در هستي ما مي رفت ..به همديگر خيره شديم كساني در شهر رويشان را از ما گرفتند كساني لبخند زدند ..وكساني پشت شيشه هاي سياه اصلا چشم ما به چشم آنها نيفتاد ...آنها بسيار بودند ما چند تن بوديم ..ودر بسياري آن همه چشم ...در گوناگوني آن همه معنا در مانديم تا جايي كه همديگر را گم كرديم ..واصلا چشم هاي ما ..نگاه ما ...دنياي ما در شلوغ شهر گم شد ...مي شنيدم كه كساني مي گفتند زندگي همين است كافي ست از دست از سر خودت برداري ..تو هم مثل همه آدمي ...ومن آدم بودم كه در كتاب ها دنبال چيزي كه در دلم بود ....وبراي چيزهايي كه نمي دانم كجاي وجودم به كلمه برخودم كلمه ها هم مثل چشم ها ..وهم مثل رنگ ها ..وهم مثل نگاه ها ..وهم مثل همه هر يك ما را به جايي برد كه آن چيزي كه دلم مي خواهد دورتر شود ....اين بود كه آن چيز در آغاز كوچك دل ما بزرگ شد .... گيسو از كلمات مولوي گرفت ....وبوي زلف ..يارش كه پيچيد در شهر ي از حافظ ..هشدار كه نپيچ ..ببين اين سرهاي بي جرم ..وجنايت را .. ..ما را به صحرا بردند مجنون معطل كوير هاي بي ليلا .....وگاهي در طواف تيغ ..وجنون عشق مي باريد ..وبه بسطام مي زديم ..وكسي نبود اما كسي نديد اما ...اخر كسي نبود كه ببيند اصلا نمي دانستيم ما درد چه كسي را گرفته بوديم كه بدانيم كدام يك از اين همه كس است ....اما هر چه بود غربتي بود كه دل ما را مي برد كه برويم ...ورفتيم از درون تا جايي كه شب هايش هنوز هم هزار ها شب ديگر را درپي دارد ..واز شهر تا جايي كه ما حتي از ذهن مادران ...از دل پدرانمان رفتيم ..تا شهرهايي كه آدمهايشان در طرحي عجيب قبول كرده بودند كه جايي نروند ..وهمان جا مثل آدم به پيشه هاي خود عشق مي ورزيدند..و...راستي گفتم عشق ..اما باور كنيد ما هنوز معناي اين عشق را كه هيچ حتي معناي خود از اين همه رفتن را هم نفهميديم براي همين است كه گاهي براي فهماندن منظورمان دست به كارهايي مي زنيم كه اصلا ربطي به منظور ما ندارد مثلا يك بار هيوا در تاريكي ...درست وسط شهر فندك كشيد...گفت اين شهر چراغ مي خواهد اما آتش همه را گرفت او نمي دانست  اين خانه ها  بارو.تي اند......يا اميد كه هيشه مشتي پر از چيز هاي مختلف داشت ..وهر جا مي نشست بساطش را بيرون مي ريخت ..ومي گفت ببينيد آ....فرينش مثل همينه .مثل اين  چيز ها كه ربطي به هم ندارند .اما با همند......وهمه مي گفتند: ديوانه ...ديوانه .....يا من ..كه چند سال تمام حرفم از همين مرز ..از همين مرز بان ها ...بود ..كه باران را ببين چگونه از سيم عبور مي كند ..از شانه ي درخت ها مي گذرد ..ببين اين مرز ها فقط براي محدوده ي آدمي مرزاند...وهر از گاه مي رفتم ..ورفتم تا جايي ...تا جاهايي كه بي هيچ مرزي ..مثل باران ...از شانه ي زاگرس عبور كردم ....ورفتم ... تا جايي  كه گيسوي عرياني را در باد بو كشيدم ..كه عكس رخ يار را  تا سينه در شراب ديدم .. اما . منظور من  اينها هم نبود ...اما  اينجا هم نيست  ... ..اصلا چيزي  نيست كه بگوييد طلب از گم شدگان لب دريا مي كرد .......اصلا گفتم كه ما هرگز نمي توانيم ..منظورمان را برسانيم ..اصلا اين نوشته ها هم منظور من نيستند مثل كارهايي كه همه مي كنند تا چيزي را به كسي يا كساني بفهمانند ..اما ....