....از پشت در پشت ستار ه ...از تودر توی بی ته آسمان... وقتی که همه در تاریک خواب نشسته بودیم ...به حیرت زمین فرود آمد...با دستی یک جا به پنجر ه های شهر ...و با گیسو فروریخت به خیابان .... هیچ کس روزنه ای به تماشا باز نکرد ..و. مردم راه خانه را پیش گرفتند....
تنها من بودم و آوارگان ..و شاید دیوانگانی که روزی از همین مسیر در بی چتری عشق خیالی را تا دور تا عبور می بردند... شانه به شانه ی تو تا شمال دست در دست شالی و.... پا به پای نارنج یکریز شعر خواندیم ...حرف زدیم از اینکه : هیچ کس مثل آن شاعر شهسواری نتوانست تورا به این خیسی برای آغوش لاله و دامن مریم تعبیر کند...از اینکه هیچ کس مثل شاعران شمال شما را اینگونه تا عمق استخوان من ..و..تو رنج نکشیده بود ..اما نه کلمه ای لای کتاب گم شوی ..... نه نقش که توی قاب خشکت بزند...
کار تو رفتن است ...یکجا اگر بمانی جهانی در تاب گیسو ی تو تا اعماق می رود ..و.. اگر بمانی ..مردمان دور ..پرنده های ویران ..مزارع تشنه را چه می شود؟
در تاریک روشن خدا آوارگی ما را تا نقطه ی صفر مرز ...آنجا که سربازی بیدار خواب سینه ی معشوق را در خیال تفنگ گرفته ..جایی که این همه سیم وساطور به قطعه قطعه کردنش برخاست ...آه چرا باد مال همه ..تو مال همه ..چرا به داد خواهی یک وجب خاک این همه خون ..این همه خاک ...
آه... من از مسافران دنیا گم شدم ...به پرتگاهی در مه افتادم و این آخرین تقلای من برای تو ست .. بیا بنشینیم روی همین لبه از هستی بی کرانه بگوییم:
از دختر بزرگت دریا که در بی آبی کویر گم شد .از دختران کوچکت .. بنفشه ..و.نیلوفر که کنار مرداب خشکیدند..
از پسرانت بگوییم :هنوز می جنگند...به طبل خلیج می کوبند...از پسر دیگرت که در جزیره ی مینو به انتظار تو در آغوش نخلی سوخته آنقدر به آسمان نگاه کرد تا چشمش رنگ خورشید گرفت...
آه بیا به خاطر دور ترین آواره ی زمین ... برای غریب ترین کسی که بُعد تاریک خاک را در بغل سراب خوابش برد شعری بنویسیم ..
بنویسیم : باران ...بنویسیم: زنی به نام باران از لوت گذشت...
به : سعید دارائی
انگار همین امروز است ..... ما بچه های تکبیر و ترکه... سربازان بی خبر ... خبر دار ایستاده با دهانی از درود و مرگ راهی شدیم به خیابانی بی چنار ...و تو پیچیدی به کوچه خیام و... از ما گم شدی ... نه توی روز نامه نه از دهان مگوی غیب گو... نه حتی باد بویی از عطر تو ..کم کم بی خیال تو شب کار خودش میکرد.. روز می چرخید به پای خورشیدی که حتمی تو را نیز در احاطه داشت و تو حتمی این همه راز را حیرتی بودی و پشت همین پرده هایی که ما را تاریک گرفته .. می دیدی... چقدر به دنبال تو از این خانه ی سیاه ...تا این همه خیابان شهید... چقدر .. کتاب ها را در جستجوی تو شاعر شدم ... چه قدر ...
انگار ماه پشت ابر نماند .. باد تکه یی روزنامه به سنگرت آورد.... کوهها با همند ..و ..تنهایند.. چه عالمی در تو در گرفت ... تفنگ را کنار کافکا کشیدی به شب .. و دست به خالی خشاب در دشت نوشتی تکیه در عشق در باد در باران .. که بگویی این منم ..سرتا پای وطنی که گم شدی از خیابانش از لاله زارش از رستورانی که تنها من پک های اندیشه ام را به شعرم می پیچم و رها می کنم به شعری ..که در زندان تبریز به جرم نیشگون خیالی گفتی به جرم اینکه هر قرن حلاجی می باید .. و.. هر شهر غریبی .. که ...شاید انگشتی به لب رود از حیرت این همه دور ....به جرم داد خواهی دور نشینان بی نشان .. آه ..حاج ملهم خودت بودی شاید ..که شب پشت نیزار زیر نور ماه دف میزدی با سرنیزه .. ترکش ..و..شعر ..می زدی به مهران ... حاج ملهم خودت بودی که پشت خاکریز تنها به خاطر پروانه ای در تیر رس گلوله گفتی : نه .. قاتل پرو انه ..نه ...
چقدر زیر باران های شهر خودت را کشیدی تا کرکوک .. چقدر دور شدی از ما .. انگار همین حالاست که نامه پلنگی ات برسد ..... و بنویسی : ملالی نیست ..فقط کمی پیر شدم ..
نه پیر نشدی سعید....
فقط سنگرت آشیانه ی عقاب شد روزی که کتاب و کوله پشتی ات کنار خزر پیدا شد ..راستی ..شاید هنوز اتاقت در قامت البرز دود می کند .. ..و چکاوک های ویران تو ..و.. تیرداد .. نشسته اند .. و مثل شما می خندند به بی کرانگی جهان ..
نه پیر نشدی که تمام من از خیره گی.. گیسوی رهای زنی بی نام در باد... تمام تو از جهان.. تمام جهان و بیکرانگی اش که باز چیز ی کم از اشاره ات دارد ....
پیر نشدی ..تنها هیچ کس مثل تو .. خود را به باد ..و .. خاک این عالم پراکند ه نکرد !
تركه توي دست آقاي كرمي رقصيد: واي به حال هر كي درسو نخونده باشه ..بهت سردي كلاس را گرفت.چشمها در آخرين تقلا كتاب علوم را ورق زد و خشك پشت نيمكت ها انگار عده ايي آماده محاكمه .... سرم به سمت فرشته چرخيد و قنديل جهان در دلم آب شد.مثل هميشه سرخ شدو گوشه آستينو گاز گرفت تا فوار ه نزند خون از انار ....
اسمها خواند ه شد محمود جمشيدي ... زهره نعمتي ..مينا دارابي .. ..نادر مرادي ..محمد رحمي زاد ..
فرشته...................برف در سردي عالم گير دي مي باريد و آبادي زير آواري از سفيد در عزلت خويش فرورفته بود .از پنجر ه در خلايي با بال سارهاي روي درخت رفتم تا دور ..تادور تر از خواب جهان ..تا بزنم به جاده ايي در مه ..به شانه رود تا دريا..تادر سماع جنگل بزنم به بالاتر از جبر ..سبز تر از دانستن جاي وزغ ...عميق تر از قضيه تبخير آب و علوم ..و..كودكي مسخ مقابل تركه ...
كرمي با مشت به ميز كوبيد : همه ي سوالات جواب همه رو ميخوام هر كي بلد ه اين طرف بقيه بيرون .بچه ها يكي يكي راه سالنو پيش گرفتند.... من ماندم واشاره انگشت وسوال../؟؟.. اي كاش جواب تمام سوالات هستي به اين آساني....با جواب آخرين تر كه توي دستم گذاشت : آفرين ..همه را بزن ...چشمم به فرشته افتاد زير اين نگاه جمع شد و..لب را گزيد تا نپيچيد به همه شعله ي نار و....
ايستادم روبه معلم :نه آقا نمي تونم..كه در رقص تركه وتاب چكمه بيرون افتادم تاحياط در تكرار بشين برپا...غلط ...سينه خيز.. داغي تنم ..خونم ..جنونم ..آميخت به سپيداي برف كه خنك بتراود روزي در هر چه سرخ آبادي براي ناز فرشته...
ساعت از يك گذشته بود كه نعش نيمه جانم كنار آقاي هاشمي در دفتر مدرسه بود دستي به سرم كشيد: پسرم تو محصل خوبي هستي حرف معلمو گوش كن ...حواست سر كلاس جمع باشه
......هنوز گوشه حياط منتظر من اشك ميريخت.باهم در ريلي موازي راه افتاديم تنها هر گاهي نگاهي ودر زل زدني به تن هم فرو مي ريختيم و...به آخر راه آنجا كه به سمت خانه ما چند تپه دور تر از آبادي رسيديم در تكان دست فرشته دور و دورتر ..تامثل نقطه اي در برف از نگاه فرشته گم شدم
...سالها ميگذرد بزرگ شديم...من آوار ه ي شهرها ..فرشته آموزگار است... بچه ها مي گويند:خانم معلم فرشته روزهاي برفي سوال نمي پرسه همه ش پشت پنجر ه رو به برف صو رت شو از اشك پاك مي كنه
..... وبعد باد
بیراهه ی جنگل و
خاکستر به جای ماند ه را
با آخرین شعر در طوفان
به دنبال تو
از لوت
تا بندر آبادان
پای به فواره ی خون
می رقصیم و
با بچه های شهر
می زنیم به موجی
که خواب خزر آشفته شود
از عرق پیشانی پدر
قطره ای برهنه
هفت سال حسرت انار را
بازخم داس و
خوشه های بی برکت
راهی رستوران بین راه
در به هم ریختگی سیم
بر سیاهی دیگ
با خون الودگی این همه چشم
تلخ عرق سگی
سینه های مشکوک را
به گلوله می بندم و....
به دادخواهی دشت ها
فرود آمدییم
به شهر برخوردیم
برجهایی به مرز بندی آسمان
عده ای منحرف شدند چند تن جاده را
پیش گرفتیم
در آتش گلوله و باروت
خونمان باران شد
چند هزار سالگی عذاب ما
چندمین قرن هیاهوی انسان و ارواح باستانی
آّه پناه بر شما
دستم بگیر از سایه سیاه آفریقا
(کودکان بی بازی ساحل)
کوتاه کن کودتاه دست حلقه بر ما شه
نجاتم بده از اقیانوس انیمیشن
مرا ببر به سرزمینی که
خطای گندم ٬ سیب
وانفجار نباشد
از دست خدا شکسته ی من
افتا ده ی تو بر هیچ خاک
خاکی که امروز
جهان منفجر
رژه می رود بر پاره
پاره اش
سرخ سبو سبو سوخته های من
سارا
ناز آ بادی لالای ستاره ریز
پیش ازراهزنان عکس رخ یار
بیدار
قبله ای نشانم بده
تا غرق شوم از تو
تا اقیانو سها تا خدا سارا
من از سر راه پیدا شده
به دنبال عابری زاده ی فا جعه
برایش وطنی سرا پا پروانه
که حالا تکه .تکه
خا کستر وجای او
همیشه سفید سفید