................... اين روزها هر غروب كه باد..... غبار عراق را..وديارهاي دور را..... از سيم هاي خاردار ..واز مرزبان ها ..راستي گفتم مرز بان ها كه برادر ان ناتني من اند از مادري به نام سيم خاردار...
... آري باد غبار را كه نمي دانم گرد شده ي استخوان برادرانم از دوران دور را كه همين باد يك روز آنها را به دياري دور ...به عراق...حالا دور زده ..ودوباره گرد آنها را روي خاك مرده ي پدرانشان ..روي صورت پير مادران ...وروي دست فراموش محبو ب شان ..و... راستي اين غبار گيسوي فراموش ..باستاني كيست كه شهر را هر از گاهي مي گيرد..و..اين غبار ..شايد اين غبار تكه ي فراموش ..گرد پوتين هاي آشيان عقاب شده ..وشايد غبار تكه هاي شعر سعيد كه در لاي پاكت ها به دشت مي پراكند..امروز طول اين خيابان را تنها سيگار دود مي كند در غبار تا به ياد بياورد شكل قديم حاج ملهم را به ياد بياورد پاكت هاي پلنگي را ..بوي دختران همسايه را در بادرا..و... ...
اين غبار چه هر غروب در انارستان گل هاي سرخ انار را مي پوشد مثل سينه هاي كه در آتش ..خون ..وگلوله در خاك مي پلكيدند ....واين غبارخاكستر باستاني دنياي كوزه بر شانه هايي ست كه در راه چشمه از معشوق گم شدند ..وحسرتشان در باد روي شهر ..را ..روي انار را ..روي دل مارا .. روي دست شاعران را مي گيرد ..وتا آينه هم ..................................
در ست مثل ابر
که نمی دانم دختر آسمان یا دریا..
پسر مزرعه ایی شدم
که آبیار بیشه بود
محصولم از نی سوار ی..ومترسک
همین که
توی پیراهن ام از یال اسب ..بال پرنده ..ونعل نقره
گوشه ی چشمم از بوریا
تا هی برهنه روی برهنه
زخم آدمی را
آتشم این بانگ نای...و
* نیست باد که شعله لیموهای روبه رو را انار کند
. .وهر که این باد را به شمال برد
تا باران از لوت نگذرد نیست باد
*آتش است این بانگ نای ..ونیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد(مولوی)
..و ازبی پایان دستی که بر گناه شستی
خاک تا در خت قد می کشد
آب تادختری چاقو نشان
..شهر را برپاشدی وضامن کشیدی
با یک دست لب می بری... .وبادست دیگرت انار ..
حالاخون در خون است و..
برهنه های چشمم
در سفری سرخ
رو به اعماق تن ات خود را
به آشفته ی گیسوی موج
می ....
زن...
ند...
چه فرق دارد پرچم ..يا انار ..
دررابه ديوار خورد وپسر شد..م
كتاب گفت :يار مهربانم...و
چشمم به بار سارا كه انار ....
خودم كنار نرده خبردار درخت...
ایستادم تاصداي يا ر.. ..قار.شد.و قار ...جار ..و...
شهرداري شاخه هاي سد معبرم راتیغ...
ستاره بر شانه ها گلوي كلاغم راخون...
از روي پل ..سارا با امید...
انقلاب تا تجريش را ..در هواي انگليس ...دروغ مي گويد..و..
من پرچم را از لاي جيغ سياه چرخ... تا دماوند ..
به جایی که سرد از بی انار..
..پرتگاه..را به آغوش....خدا ..س
ق
و...
ط...
می ..
ک..ن
...م...
امروز انگار هزار سال است که خوابم نبرده . امروز روزی نیست که طول این خیابان را چسبیده به ویولن..ویاد فرشته ..خیابان چمن رااز کلمه بگذرم..انگار همین امروز بود که برای فرشته ..وشب عید بچه ها از همین روبه رو قاب پروانه ..وپیراهن شهر می بردم ..هفت سال نه ..هفت هزار سال می شود که فرشته را به عقد فراموشی سپردم ..و...با کلمه ای از باران ..وهوس انار .دنبال دختری از شمال دریا می شوم ..وهراز گاه کسی در من از آب می گذرد.. پلک که می بندم لب های باران برای دستی فراموش ..وقلب مرا برای تبعید به آسمان خزر می بردند ..
امروز دیگر جای گفتن کلمات ساده نیست تاعرض کنم هرشب در بی خوابی ام از مرزها هزار گردنه دورتر از این خاک فرارت می دهم به جایی که تنها من می توانم از بوی پلنگ ..وآیین آهو حرف بزنم
اما این روزهاجای شاعری که بوی خاک ..ومشک بدهد دل کافه تریا را به هم می زندکه : ..آقا کلاسمو....با این چای خواستنت
..چکار کنم من از کاکائو..واز ...:...برو بیرون لعننتی
..ای کاش فرشته بودی ...... .و.داش اکبر با بوی قلیون ..وچای قند پهلو ........ای کاش.......
امروز این حرف ها را ناتمام می گذارم تا یک روز که روبه روی تو شرم .. کنم ..وصورتم در حوله شما بریزم ..وبعد ..خودم را از بوی خاک ..ومشک ...وریحان بتکانم ..و..برایت یک پلنگ شهری ..یک.....یک ....
آجر به آجر
تا جايي مي روم كه دست هيچ كس
به پاي مبارك خدا نرسد
رنگ روي رنگ به سیاهی ریخت و
در فراموشی یاد
کسی از باستان تا پشت در هايي
كه ما را بسته
نزدیک آمدوبه دنبالش در اين اتاق
ساز از پرده پرند ه از روي سيم
شکسته ی گلدان ازشیشه
تا پشت بامهای شهر
بالای حیاطی که کودکان همبازی
همدیگر را عاشق و
تا خانه ی آخر در تاریکی
صدایی از پشت شهر ما را مي خواند كه :
آبها از همین دشت به اقیانوس می روند
از همین دشت
سر جایش نیست
انگار این هستی چهارده ساله بود
که خط اول از بال بال نگاهی
در صدای چاقو
به کوچه پیچید و..
شهر را در تیتر روزنامه
در خط خط کتاب های ممنوع
گشتیم ..وغروب که شد
جاده ها را دریا را
اسکله ها را ..بندر ها را
دور زدیم..و.دیدیم
برف روی همه را گرفته و
به جایی برگشته اییم
بی کوچه ..بی صدای چاقو
تنها کسی از ما
در تاریکی به سمتی می خزد
درست هیجده سالم بود که وزیدی به عمق استخوانم... از همین خیابان روبه چنار شانه به شانه ی خیال ...شعر را و تورا می رفتم به فصلهایی دور از خواب زمین....
ولی ما آدمیم و. بهار تنها در گمان ما خانه دارد . ناگزیر از بغل تنهایی هم در می رویم واز دست همدیگرمی افتیم ..و شکسته ی ما شعر ..افتاده ی ماعشق ..گریخته ی ما غربتی می شود..
با همین حرف ها و..زیر همین باران ها... در شلوغ شهر .ودود سیگار... پر پر وتکیده.. یلدای قندیل گرفته ی سال بلواشدم..وباهمین خیال ها شاعر .....
اما طعنه ی زمان از چشم دریده ی زمان خندید که عصر عصر اتم وسرعت است نه عاشقی عزیز...بعد از دست همین زخم ها تمام اداره ها را ..سازمان ها را ..شرکت ها را به به سرعتی که نه مدرک داشتم در اداره ایی ..ونه شاعری به قول با با نان آب می شد ..ونه دستم می رسید به کنار زدن جهان برای رسیدنت...رفتم .و...ناگزیر سپور شهرداری شدم ..هروز با جارویی دسته بلند از این کوچه به آن کوچه از این خیابان تا آن خیابان ریخته های خودم ..وشما را جارو می کشیدم ..وتمام سهم من از جهان ..از شما شعرهای زیر لبم که نه تو ..ونه هیچ کس دیگر شنیده بود......
راستی همیشه به شکل حسرت های من ..در قامتی که عقده ی پنهان دلم بود از کنارم به اتاق انجمن می رفتی ..وشعرهایی که گاهی در روزنامه های باد برده از تو در انتهای خیابان ..در گذر چنار می گرفتم ...راستی چه طور چگونه با این همه شعر هیچوقت حرفهای زیر لبم را...
هیچ وقت این زخم را به هیچ کس نشان نمی دهم از روزی که لباس های کارم را ..جارویم را ....کنار گذاشم ...و..ساعت انجمن .. به سمت تو به خاطر ساعتی که تمام شعر های نخوانده را برای تو ...پله را یکی به دو بالا آمدم .... اما تو با همان نگاه همیشه ..که ..انگار به جایی دیگر ...گفتی :آقا اگه آومدی سطل های اشغال و خالی کنی یه ساعت دیگه بیا الان انجمن داریم